آورِ فرناس | یقین نادان

آورِ فرناس | یقین نادان
تقدیم به پدر و مادر مهربان و بزرگوارم همیشه به خاطر داشته باش که مهم‌ترین چیز در زندگی عمل است، در راه و هدفی که به آن ایمان داریم. اگر در راه و هدف، حتی کوچک‌ترین شکی وجود داشته باشد، ما را از عمل درست باز خواهد داشت. البته باید بگویم، فاصلۀ بسیاری میان حرف و عمل وجود دارد که اندازۀ آن درست مساوی فاصلۀ ما از تکامل است. من در زندگی خود کاستن از این فاصله را مدیون عزیزی هستم که معنی اسمش، کاری‌ست که برای من انجام داد؛ یعنی بخشش. او عمل را به من هدیه کرد که بزرگ‌ترین هدیه برایم بود. بابک ارجمندی اردیبهشت ۱۳۸۰ پیش‌گفتار آنچه این ‌‌گونه بدون پیش درآمدی، به آشکار شدنش کوشش می‌کنم، چیزی‌ست که از هنگامی که با من شد، زندگی‌ام را فروریخت، ولیکن پارۀ آتشی در نهادم برافروخت که گرمایش را پایانی نخواهد بودن. من، بی‌پروا به درون شکافی خواهم رفت که پرتگاه ژرفی بین دو دنیاست. این پرتگاه در بیرون کمند وابستگی‌ها، درستی‌ها، ناپاکی‌ها، بایدها، نبایدها و... خود را پنهان کرده است. گاه کسی به آن نزدیک می‌شود، ولی داناتر از آن است که خویش را به دام اندازد. از دیگر سوی، مردی بی‌باک از نابود شدن، خود را به آن می‌رساند، ولی آنچه می‌بیند نه آن است که شنیده و خوانده، بلکه در واژه نیاید و آن زیبا و دلرباست. و آزادی از ترفند آن ناممکن و یا به از بین رفتن می‌انجامد. داستانی که من می‌آورم، در نخستین لحظه‌های بامداد چون ژاله بر برگ سبزی آفریده می‌شود و با پیدا شدن مهر رخشان، در عمر کوتاه خویش پایان می‌یابد. برای من شیرین و دلرباتر از نوشتن کاری نیست، ولی این نوشته را از روی عشقم نیافریدم، بلکه آن را به فرمان اقتدارم و برای او می‌نگارم که می‌داند. بابک ارجمندی مردادماه ۱۳۷۵
آورِ فرناس | پی‌گفتارآنچه معرفت نامیده می‌شود، راهی‌ست که توصیفش بسیار دشوار است و باید دانست که در وصف آن منطق جایگاهی ندارد
آورِ فرناس | بخش ششمکنار رود نشسته بودند. تنها آوایی که شنیده می‌شد، آهنگ آب بود که گاه تکان سنگ‌ها آن را همراهی می‌کرد.
آورِ فرناس | بخش پنجمبامداد از خواب برخاستند و بر آن شدند، آنجا روند که دریا هنگام تنهایی می‌رفت. هوای خوبی بود. پس از باران زندگی تمام موجودات، شادابی و جانی دیگر گرفته بود.
آورِ فرناس | بخش چهارمگفت: هنوز هنگام آن فرانرسیده. سپس برخاست و رو به آسمان کرد. چند لکۀ ابر در آسمان دیده می‌شد و نسیمی آرام می‌وزید.
آورِ فرناس | بخش سومدر جست و جوی هیزم و سوخت به این سوی و آن سوی رفتند. خورشید آرام به میان سپهر آبی نزدیک می‌شد و آن دو به سوی کلبه برمی‌گشتند.
آورِ فرناس | بخش دومناگهان با آهنگی خشن گفت: تو را چه می‌شود؟ آهنگ انجام چه کار داری؟ از کجا آمده‌ای و چه نشانی را دنبال می‌کنی؟
آورِ فرناس | بخش یکمگوسپندها به چرا در راغِ نوا بودند و چوپان در پی خویش. کاغ، آرامش از چوپان ربوده بود و چوپان با نوفِ خویش آرامش از کوهستان و دشت.