آورِ فرناس | پی‌گفتار

آورِ فرناس | پی‌گفتار
ابتدای کار سیمرغ ای عجب جلوه‌گر بگذشت بر چین نیم‌شب در میان چین فتاد از وی پری لاجرم پرشور شد هر کشوری هر کسی نقشی از آن پر برگرفت هرک دید آن نقش کاری درگرفت آن پر اکنون در نگارستان چین است اطلبوالعلم و لوبالصین ازین است گر نگشتی نقش پرّ او عیان این همه غوغا نبودی در جهان این همه آثار صنع از فرّ اوست جمله انمودار نقش پرّ اوست چون نه سر پیداست وصفش را نه بن نیست لایق بیشس ازین گفتن سخن هرک اکنون از شما مرد رهید سر به راه آرید و پا اندر نهید منطق الطیر - شیخ عطار نیشابوری پی‌گفتار وقتی قبول کنیم دنیا خواب و خیالی بیش نیست، آن را همان گونه خواهیم یافت. قبول کردن، یعنی آگاه شدن، یعنی دیدن، یعنی هیچ شدن و غرق شدن در آگاهی بی‌کران خداوندی. قبول کردن، یعنی رنج کشیدن برای پاک شدن. باید انتخاب نمود و مسؤولیت این گزینش را به گردن گرفت، آنگاه آنچه اهمیت پیدا می‌کند عمل است. پس پیش می‌رویم و به انتهای راه، آن گونه می‌اندیشیم و می‌نگریم که دیدمان را از گام‌هایی که راهمان را می‌سازد پرت نکند و ما را درون پرتگاه گمراهی نیفکند. آنچه من در این داستان، شتابان بدان پرداخته‌ام، بخشی از مسیری‌ست که بر سر راه هر کسی قرار خواهد گرفت. ما در عمر کوتاه خود فرصتی برای شک و دودلی نخواهیم داشت. البته ما راه درست را می‌دانیم، فقط کافی‌ست اقتدار شخصی خود را بیابیم و به آن اعتماد کنیم و بپذیریم که می‌توانیم دنیایمان را آن گونه که می‌خواهیم، بسازیم! باید بکوشیم با خودمان راست و جدی باشیم و در دنیای زیبا، اسرارآمیز، ترسناک و بی‌نهایتمان بااستواری پیش رویم. دنیای ما، دنیای کردار دقیق، احساس‌ها و تصمیمات قاطع است و در آن، جایی برای ترس و ناامیدی نیست. یادمان باشد که مرگ هیچگاه دور از ما نیست و این ما هستیم که به آن پشت کرده‌ایم و چنان زندگی می‌کنیم که گویی هیچگاه خودش را به ما نمی‌رساند. اگر مرگمان را مشاور خود قرار دهیم، بدون تردید می‌توانیم سنجیده‌ترین تصمیمات را بگیریم. فقط کافی‌ست باور کنیم که ممکن است هر لحظه انگشتان مرگ، بدن ما را لمس کند، آنگاه باید بر اعمال خود داوری کنیم. به قول لاما مینگیاردندوپ(۱) : «هیچ داوری دقیق‌تر و سختگیرتر از خود آدم نیست.» (۲) و در ادامه آنچه را که به قول دکتر الهی قمشه‌ای، باده‌فروشان معرفت بر ما عرضه کرده‌اند، می‌نوشیم و سلام بر ایشان می‌فرستیم. از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر یادگاری که در این گنبد دوار بماند حافظ آنچه معرفت نامیده می‌شود، راهی‌ست که توصیفش بسیار دشوار است و باید دانست که در وصف آن منطق جایگاهی ندارد. پس کسی که با منطق به این سوی می‌آید، چیزی نمی‌فهمد و آن را نامعقول، غیر منطقی و دروغ می‌پندارد و خلاصه انکارش می‌کند. «پس در این فضا چیزی برای فهمیدن در کار نیست. فهمیدن امری بسیار جزیی‌ست.» (۳) چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست سخن‌شناس نه‌ای دلبرا خطا اینجاست حافظ جان هر زنده‌دلی زنده به جانی دگر است سخن اهل حقیقت ز زبانی دگر است خواجوی کرمانی در کارخانه‌ای که ره علم و عقل نیست وهم ضعیف رای فضولی چرا کند حافظ اسرار حقیقت نشود حل به سؤال نی نیز به درباختن حشمت و مال تا دیده و دل خون نشود پنجه سال از قال کسی را نبود راه به حال مولوی «پیش از این به تو گفته‌ام که فقط دیوانه است که بار اهل معرفت شدن را به طیب خاطر به دوش می‌گیرد. عاقل را باید به حقه و ترفند در این راه انداخت.» (۴) آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعۀ فال به نام من دیوانه زدند حافظ صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه‌باز کرد حافظ آنچه با پذیرش این راه و یا به قول شیخ عطار وادی طلب آغاز می‌گردد، تغییر زاویۀ دید است و ساخت نگرشی جدید و پیش از آن لازم است خود را از برداشت‌های کهنه و گذشتۀ شخصی دور کنیم. «باید خود را از بار سنگین تاریخ و تمدن افراط‌پرست آزاد ساخت و به زندگی ساده و آغوش طبیعت برگشت.» (۵) «تو مجبوری دایماً تاریخچۀ شخصی خودت را تجدید کنی و به همین منظور هر چه انجام می‌دهی برای والدینت، نزدیکان و دوستانت تعریف می‌کنی. اما اگر تاریخچۀ شخصی نداشتی هیچ توضیحی لازم نبود به هیچ کس بدهی. دیگران نه از اعمال تو ناراحت می‌شدند و نه عصبانی و به خصوص هیچ کس نمی‌توانست روی تو اعمال نظر کند.» (۶) «بهتر است تمامی تاریخچۀ خود را از بین ببریم. زیرا این کار ما را از افکار مزاحم و دست و پاگیر آدم‌های دیگر خلاص می‌کند.» (۷) «چگونه بدانم که هستم در حالی که من همۀ این چیزها هستم... تو باید کم‌کم در اطرافت فضای مه‌آلودی ایجاد کنی. تو باید همه چیز را در بارۀ خودت محو کنی و از بین ببری تا آنجا که دیگر هیچ اطمینانی باقی نماند، هیچ واقعیتی باقی نماند. مسألۀ تو در حال حاضر این است که خیلی واقعی هستی. اعمالت خیلی واقعی هستند، خلق و خو و واکنش‌هایت خیلی واقعی هستند. هیچ چیز را به طور مسلم نپذیر. تو باید شروع کنی به محو کردن خودت.» (۸) «من شخصاً واپسین آزادی ناشناس ماندن را دوست دارم.» (۹) «من تاریخچۀ شخصی ندارم. یک روز فهمیدم که تاریخچۀ شخصی دیگر لزومی ندارد و مثل مشروب ترکش کردم.» (۱۰) آنگاه که تاریخچۀ شخصی خود را نابود کردیم، آمادگی دیدن را خواهیم داشت. زیرا چیزی را از بین برده‌ایم که بخش زیادی از تمرکز ما را معطوف به خود نگه داشته بود. تاریخچۀ شخصی چیزی‌ست که ما همیشه آن را دنبال خود می‌کشیم. شاید به آن وابسته باشیم و برایش دلسوزی کنیم، به آن افتخار نماییم و شاید هم از آن فرار کنیم. ولی آنچه مشخص و پیداست، این است که چنین تاریخچه‌ای ما را اسیر خود کرده است. آنچه رها کردن تاریخچۀ شخصی‌ست، به این معنی نمی‌باشد که آن را از خاطر بزداییم، بلکه باید اهمیت آن را به صفر برسانیم. باید نیروی آن را بر خود خنثی نماییم، تا راه دیدن را باز کنیم. البته هنگامی که دیدیم، نمی‌توانیم هیچگاه مرگ را از یاد ببریم؛ مرگ موجب تکامل است. به قول سهراب سپهری: مرگ وارونۀ یک زنجره نیست. گاه در سایه نشسته‌ است به ما می‌نگرد. و همه می‌دانیم ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است. «تنها فکر مرگ است که انسان را به اندازۀ کافی وارسته می‌سازد، تا آنجا که نمی‌تواند خود را به چیزی بسپارد. فقط فکر مرگ است که انسان را چندان که باید وارسته می‌سازد، تا آنجا که نمی‌تواند خود را از چیزی محروم سازد. مردی از این گونه، باری آرزویی ندارد؛ زیرا به شوری خاموش برای زندگی و همۀ چیزهای زندگی دست یافته است. او می‌داند که مرگش در کمین است و به وی فرصت نمی‌دهد که به چیزی دل ببندد، پس بی‌هیچ آرزو همه چیز را می‌آزماید. انسان وارسته که می‌داند به هیچ روی نمی‌تواند میان خود و مرگ پرچینی بکشد، تنها یک چیز دارد که به آن تکیه کند: قدرت تصمیم‌هایش. تو گویی که باید زمامدار گزینش‌های خود باشد. باید به تمام و کمال بداند که گزینش او مسؤولیت اوست، و همین که برگزید دیگر جایی برای پشیمانی یا سرزنش نمانده است. تصمیم‌های او نهایی‌ست، دست کم به این خاطر که مرگ به او فرصت نمی‌دهد که به چیزی بچسبد.» (۱۱) «وقتی انسان تصمیم می‌گیرد کاری را انجام دهد باید با تمام وجود آن را بپذیرد، انجام دهد و مسؤولیت تام و تمام آنچه را می‌کند، بپذیرد. کاری که انسان می‌کند مهم نیست. اول باید بداند چرا آن کار را می‌کند و آن وقت باید هر چه را که برای انجام آن لازم است، بدون کوچک‌ترین تردید و کم‌ترین پشیمانی بپذیرد... . دوست من، در دنیایی که مرگ شکارچی آن است، فرصتی برای تأسف و شک نیست. فقط برای تصمیم گرفتن وقت است.» (۱۲) «مسؤولیت تصمیمی را پذیرفتن، یعنی آماده بودن برای مردن در راه آن تصمیم... خود تصمیم مهم نیست. هیچ چیز جدی‌تر از چیز دیگری نیست. متوجه نیستی که در دنیایی که مرگ شکارچی آن است، تصمیم بزرگ و کوچک وجود ندارد. فقط تصمیم‌هایی‌ست که در برابر مرگ گریزناپذیرمان می‌گیریم.» (۱۳) «هر چه که بی‌ارزش و مبتذل است در لحظه‌ای که مرگ به طرف تو می‌آید، فراموش می‌شود، یا وقتی او را در یک چشم به هم زدن می‌بینی، یا هنگامی که فقط احساس می‌کنی این همراه نزد توست و بدون وقفه تو را زیر نظر دارد... مرگ تنها مشاور باارزشی‌ست که ما داریم. هر بار فکر می‌کنی که هیچ چیز روبه‌راه نیست و تو در خطر نابودی هستی، به طرف مرگ رو کن و از او بپرس که آیا حق با توست، یا نه؟ مرگ به تو خواهد گفت که اشتباه می‌کنی و هیچ چیز مهم نیست، مگر تماس او با تو و سپس مرگت خواهد افزود: من هنوز به تو دست نزده‌ام... یکی از ما باید از مرگ، راهنمایی و مشورت بخواهد و همۀ کوته‌نظری‌های معمول انسان‌هایی را که طوری زندگی می‌کنند که گویی هرگز مرگ آنها را لمس نخواهد کرد، به دور افکند.» (۱۴) «خوب، می‌شود گفت که خیلی چیزها می‌دانم، زیرا تاریخچۀ شخصی ندارم، زیرا خودم را از هیچ چیز دیگر مهم‌تر نمی‌دانم و زیرا مرگ من اینجا با من نشسته است.» (۱۵) «هیچ قدرتی وجود ندارد که قادر باشد تضمین کند تو یک دقیقۀ دیگر هم زنده خواهی بود.» (۱۶) تأثیر یاد مرگ بر زندگی انسان بسیار است. «اگر بتوانیم به هنگام زندگی، مرگ را بشناسیم، در آن صورت مشکلی نخواهیم داشت. علت ترس ما آن است که به هنگام زنده بودن قادر به تجربۀ آنچه ناشناخته است نیستیم. تقلای ما این است که رابطه‌ای میان خود، که حاصل شناخته شده‌هاست و آنچه ناشناخته است و مرگ نام دارد، برقرار کنیم.» (۱۷) اما ترس قدرتی‌ست که می‌تواند جهات متفاوتی داشته باشد. ترس در شرایط عادی، خودش جهتش را انتخاب می‌کند. این باعث از بین رفتن قوای فکری و انرژی ما شده و در نهایت ما را به دام می‌اندازد. اما سالک، ترس را به عنوان قدرتی بزرگ در دستان خود مهار کرده و با آن، آن طور که شایسته است رفتار می‌کند. «ما از ناشناخته‌ها ترس و وحشت داریم. با همۀ این احوال، ترس هم مفید است. وقتی تمایل به سستی و فتور پیدا می‌کنیم، ترس ما را تهییج و تحریک می‌کند و یک نیروی متزاید به ما می‌بخشد که از برکت و لطف آن از حوادث حذر و پرهیز می‌کنیم. ترس محرکی‌ست که ما را نیرومند و قوی می‌سازد و به ما کمک و یاری می‌دهد تا بر تمایل به تساهل و تکامل فایق آییم.» (۱۸) هنگامی که خود را فراموش کردیم و یاد مرگ را در خاطرمان حک نمودیم، کم‌کم پرده‌ای پیش رویمان گشوده می‌شود که دگرگونمان خواهد کرد. اگر دیدن بیاموزیم، پندار پیروزی، شکست، یا رنج کشیدن بی‌معنی خواهد شد و تنها یک چیز می‌ماند و آن پذیرش مسؤولیت و عمل انسان است. دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است سر تا سر آفاق دویدی هیچ است و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است خیام «و دیدن، خاص پاکان است. اکنون روح خود را بساز، جنگاور شو، دیدن بیاموز! و آنگاه درخواهی یافت که در چشم‌انداز ما جهان‌های تازه را پایان نیست.» (۱۹) «با فراگرفتن دیدن، انسان هیچ و همه چیز می‌شود. شاید توان گفت که محو می‌شود، در حالی که به جاست. به اعتقاد من، این است زمانی که انسان می‌تواند هر چه آرزو می‌کند، باشد یا هر چه آرزو می‌کند به دست آورد. اما چنین انسانی آرزو نمی‌کند و به جای آن که با همنوعانش چنان بازی کند که گویی بازیچه‌اند، با آنها در دل جنونشان رو به رو می‌شود. تنها فرق آنان این است که آن که می‌بیند عنان جنونش را در اختیار دارد، در حالی که همنوعانش چنین نتوانند کرد. انسانی که می‌بیند دیگر دلبستگی چندانی به همنوعانش ندارد، زیرا دیدن او را از هر آنچه پیش‌تر می‌شناخته مطلقاً وارهانده است.» (۲۰) اما دیدن، مفاهیم ما را از دنیا تغییر می‌دهد. دنیای جدیدی را تجربه می‌کنیم که تا اندازۀ بسیاری با دنیای پیش از آن تفاوت دارد. دنیایی بزرگ و اسرارآمیز که در آن «جنگاور، جزءجزء جهانش را خود برمی‌گزیند.» (۲۱) «جهان به راستی پر از چیزهای ترسناک است و ما موجودات ناتوانی هستیم که در محاصرۀ نیروهای توضیح‌ناپذیر و رام‌نشدنی قرار گرفته‌ایم. انسان معمولی از سر نادانی باور دارد که این نیروها را می‌توان توضیح داد یا دگرگون کرد؛ او به راستی نمی‌داند که این کار را چگونه باید کرد، اما گمان می‌برد که کارهای بشریت دیر یا زود این نیروها را توضیح می‌دهد یا دگرگون خواهد کرد. از سوی دیگر، اما، جادوگر (سالک) به فکر توضیح یا تغییر آنها نیست و به جای آن می‌آموزد که با تغییر جهت خویش و پذیرش جهت آنها از این نیروها بهره‌برداری کند و این است ترفند او.» (۲۲) «ما با گفت و شنود درونی خود جهانمان را دوام می‌بخشیم. چگونه چنین می‌کنیم؟ هر گاه از حرف زدن با خود بازایستیم، جهان همواره چنان است که باید باشد. ما آن را زنده می‌کنیم، آن را با زندگی روشن می‌سازیم، ما با گفت و شنود درون به پایش می‌داریم. به این هم بسنده نمی‌کنیم، بلکه در همان حال که با خود حرف می‌زنیم راهمان را نیز برمی‌گزینیم. پس این گزینش را پی در پی از سر می‌گیریم تا روزی که بمیریم، و تکرار این گزینش نتیجۀ تکرار پی در پی و تا روز مرگ همان گفت و شنود درونی‌ست. جنگاور به این نکته آگاهی دارد و می‌کوشد که جلو حرف زدن خود را بگیرد. اگر می‌خواهی مثل یک جنگاور زندگی کنی این آخرین نکته‌ای‌ست که باید بدانیم. چگونه می‌توانیم جلو حرف زدن با خود را بگیرم؟ پیش از هر چیز باید گوش‌هایت را به کارگیری تا سهمی از بار چشمانت را بکشد. ما از زمانی که به دنیا آمده‌ایم چشمان خود را برای داوری جهان به کار گرفته‌ایم. ما چه با دیگران و چه با خودمان، بیش‌تر از چیزهایی حرف می‌زنیم که می‌بینیم. جنگاور به این نکته آگاه است و به جهان گوش فرامی‌دهد؛ جنگاور گوش به صداهای جهان می‌سپارد. جنگاور آگاه است که چون از گفت و شنود با خود بازایستد جهان دگرگون خواهد شد، و باید برای آن تکان مهیب آماده باشد. منظورت چیست، دوان خوان؟ جهان، چنین و چنان یا فلان و بهمان است، فقط از این رو که این ما هستیم که به خود می‌گوییم آن چنان است که هست. اما اگر از به خود گفتن این نکته بازایستیم که جهان چنین و چنان است، جهان هم از چنین و چنان بودن بازمی‌ماند. گمان نکنم که تو اکنون برای چنین تکان پرمهابتی آماده باشی؛ پس، باید آهسته‌آهسته جهانی را واگردانی. واقعاً از حرف تو سر درنمی‌آورم! مشکلت این است که جهان را با آنچه مردم می‌کنند عوضی می‌گیری. در این کار هم تنها تو نیستی که چنین می‌کنی. همۀ ما همین کار را می‌کنیم. آنچه مردم می‌کنند سپرهایی‌ست در برابر نیروهایی که ما را دربرگرفته‌اند؛ آنچه ما در مقام مردم انجام می‌دهیم به ما آسایش می‌دهد؛ آنچه مردم می‌کنند به حق خیلی مهم است، اما تنها به عنوان سپر. ما هرگز این را نمی‌آموزیم که آنچه در مقام مردم انجام می‌‌دهیم فقط سپر است، پس می‌گذاریم که این اعمال زندگی‌مان را زیر نفوذ گرفته، آن را فروریزند. در حقیقت می‌توان گفت که برای بشر، آنچه مردم می‌کنند عظیم‌تر و مهم‌تر از آن است که خود جهان انجام می‌دهد. تو چه چیز را جهان می‌نامی؟ جهان تمام چیزهایی‌ست که در اینجا نهفته است - گفت و پا به زمین کوفت - زندگی، مرگ، مردم، دلیل‌ها، و تمام چیزهای دیگری که ما را دربرگرفته‌اند. جهان درنیافتنی‌ست. ما هرگز آن را درک نمی‌کنیم؛ ما هرگز اسرار آن را برنمی‌گشاییم. پس باید همان گونه با آن رفتار کنیم که هست، یک راز محض.» (۲۳) کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم. سهراب سپهری و بزرگ‌ترین چیزی که سالک به آن دست پیدا می‌کند، قدرت اراده است و آن چیزی‌ست که توانایی هر کاری را به او هدیه می‌کند. «اراده چیز دیگری‌ست، چیزی بسیار پاک و پرتوان که می‌تواند به کردار ما جهت بدهد. اراده چیزی‌ست که فرد به کار می‌گیرد تا برای مثال، جنگی را ببرد که او به هر حساب باید آن را ببازد.» (۲۴) کنج عزلت که طلسمات عجایب دارد فتح آن در نظر همت درویشان است حافظ «اگر به اندازۀ کافی اقتدار داشته باشیم، شاید یک کلمه کافی باشد برای این که تمامی زندگی‌مان را عوض کنیم و اگر نه، امکان دارد که کامل‌ترین معرفت و حکمت دنیا بر ما آشکار شود و این کشف و شهود کوچک‌ترین اثری در ما نکند.» (۲۵) «دست نیافتنی بودن، یعنی این که فرد با قناعت با دنیای اطرافش مواجه شود. تو نباید پنج تا کبک بخوری، یکی کافی‌ست. تو نباید خود را در معرض قدرت باد قرار دهی، مگر این که واجب باشد. نباید از دیگران آن قدر استفاده کنی و شیره‌شان را بکشی که فقط پوست و هسته باقی بماند؛ مخصوصاً آنهایی را که دوست داری... . در دسترس نبودن، یعنی این که تو خود آگاهانه از خسته کردن دیگران و خودت اجتناب کنی... . نگران بودن مساوی‌ست با در دسترس بودن. به محض این که نگران و مضطرب هستی ناامیدانه به هر چیز متوسل می‌شوی و وقتی به چیزی چنگ انداختی هم خودت را خسته می‌کنی و هم آن چیز یا کس را که به او چنگ انداخته‌ای خسته خواهی کرد.» (۲۶) «یک شکارچی، با قناعت و شفقت از دنیا استفاده می‌کند.» (۲۷) «تفاوت اساسی بین یک سالک مبارز و یک انسان معمولی در این است که سالک همه چیز را به عنوان مبارزه‌طلبی قبول می‌کند، ولی انسان معمولی همه چیز را به عنوان برکت و یا نفرین به شمار می‌آورد.» (۲۸) «فقط یک بار انتخاب می‌کنیم. برمی‌گزینیم که سالک شویم، یا انسانی عادی بمانیم. انتخاب دومی وجود ندارد.» (۲۹) «زندگی سالک و مبارز نمی‌تواند سرد و تنها و خالی از احساسات باشد، چرا که بر مبنای علاقه، از خودگذشتگی و ایثار نسبت به محبوب خود پی‌ریزی شده است.» (۳۰) بر آستانۀ اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد مولوی
آورِ فرناس | بخش ششمکنار رود نشسته بودند. تنها آوایی که شنیده می‌شد، آهنگ آب بود که گاه تکان سنگ‌ها آن را همراهی می‌کرد.
آورِ فرناس | بخش پنجمبامداد از خواب برخاستند و بر آن شدند، آنجا روند که دریا هنگام تنهایی می‌رفت. هوای خوبی بود. پس از باران زندگی تمام موجودات، شادابی و جانی دیگر گرفته بود.
آورِ فرناس | بخش چهارمگفت: هنوز هنگام آن فرانرسیده. سپس برخاست و رو به آسمان کرد. چند لکۀ ابر در آسمان دیده می‌شد و نسیمی آرام می‌وزید.
آورِ فرناس | بخش سومدر جست و جوی هیزم و سوخت به این سوی و آن سوی رفتند. خورشید آرام به میان سپهر آبی نزدیک می‌شد و آن دو به سوی کلبه برمی‌گشتند.
آورِ فرناس | بخش دومناگهان با آهنگی خشن گفت: تو را چه می‌شود؟ آهنگ انجام چه کار داری؟ از کجا آمده‌ای و چه نشانی را دنبال می‌کنی؟
آورِ فرناس | بخش یکمگوسپندها به چرا در راغِ نوا بودند و چوپان در پی خویش. کاغ، آرامش از چوپان ربوده بود و چوپان با نوفِ خویش آرامش از کوهستان و دشت.
آورِ فرناس | یقین ناداندر این‌ داستان‌ که‌ در فضای‌ باستانی‌ ایران‌ رخ‌ می‌دهد، گوناگونی‌ راه‌های‌ نیک‌بختی‌ و بشرگونه‌زیستن‌ بیان‌ می‌گردد، در حالی‌ که‌ بر محور قرار نگرفتن‌ چگونگی‌ طی‌ طریق‌ در برابر دستیابی‌ به‌ مطلوب‌ تأکید شده‌ است‌.