آورِ فرناس | بخش یکم

آورِ فرناس | بخش یکم
گوسپندها به چرا در راغِ(۱) نوا(۲) بودند و چوپان در پی خویش. کاغ(۳) ، آرامش از چوپان ربوده بود و چوپان با نوفِ(۴) خویش آرامش از کوهستان و دشت. شب نزدیک بود و آفتاب درخشان خود را پس کوه پنهان می‌کرد و آخرین پرتوهایش را می‌پراکند. با وجود این، ستارگان بی‌شماری در آسمان پاک کوهستان پدیدار بودند. صدای تکان سنگ‌ها در جوی آب و آوای پرنده‌ای که در دوردست فریاد می‌کرد، آهنگی آرامش‌بخش و آوای دلنشین و ناآشنایی ایجاد کرده بود. هارپاک اندوهگین بود، ولی هنوز امیدش را از دست نداده بود. اندکی به آسمان نگریست؛ شهابی از برابر دیدگانش گذشت. آنگاه به سوی گوسپندها به راه افتاد. چوپان دست از آواز کشیده بود و گوسپندها را به گوسپندسرا راهنمایی می‌کرد. در نزدیکی گوسپندسرا، کلبۀ کوچکی قرار داشت که از آن چوپان بود و به سختی نوری از پنجرۀ آن نمودار. هارپاک دودل بود. نمی‌دانست در کلبه را بزند، یا نه. با خود کمی اندیشید و بر آن شد که یک شب میهمان آن چوپان باشد. در زد و اندکی بعد در باز شد. نمی‌دانست چه بگوید؛ چون پدیدار شدن دختری زیبا بر آستان در او را شگفت‌زده کرده بود. پس از لختی به خود آمد و گفت: گم کرده راهی هستم خسته، امشب پناهم دهید، سپاسش به جا خواهم آورد. دختر چیزی نگفت و به هارپاک می‌نگریست. اندکی گذشت. پیرمردی از درون کلبه پدیدار شد و کنار دخترک ایستاد؛ همان چوپان بود. گفت: بیا تو. داخل شد. کلبۀ کوچک، گرم و راحتی بود. روی دیوار رو به روی در پوستی آویزان بود که بر رویش نگارۀ آشنایی پَرهیب(۵) گشته و در گوشه‌ای نیز آتشی افروخته بود. پیرمرد هارپاک را به کنار آتش راهنمایی کرد. هارپاک آنجا نشست. کمی آرامش گرفته بود، ولی خواب او را در خود می‌کشید. کالبدش تاب نیاورد و به خوابی سنگین دچار گشت. پیش از پگاه بیدار شد. آتش همچنان می‌سوخت. اندکی گذشت تا به دیدار پیرامونش توان یابد. دختر در آن سوی و پیرمرد در نزدیکی هارپاک بر زمین دراز کشیده بودند و آشکارا، در خوابی ژرف سیر و سلوک می‌کردند و در آرامشی شگفت فرورفته بودند. هارپاک در جایش در اندیشه تا بیداری چوپان و دختر بردباری کرد. صبحگاه، نخست دختر بلند شد. هارپاک گفت: درود بر تو! کردار دیشبم از خستگی بود. دختر گفت: بایسته نیست تو را، برای رفتارت دلیل آوری. نامت چیست؟ - هارپاک، و نام تو چیست؟ - دریا. دریا از کلبه بیرون رفت. اندکی پس از آن پیرمرد بیدار شد. هارپاک گفت: آیا می‌توانم شما را کمکی شایسته باشم؟ پیرمرد گفت: اگر در این کار خشنود می‌شوی، به دخترم یاری رسان. هارپاک به بیرون کلبه گام نهاد. به کرانه‌ها نگریست؛ میترا در آستانۀ برآمدنی دوباره و جانداران در پی فراهم آوردن توشه‌ای برای امروز و فردای خود بودند. از دورها آهنگی گوش را می‌نواخت و آن یادآور فرخ‌روز بود. هارپاک به کنار دریا رفت. دریا شیر گوسپندها را می‌دوشید. هارپاک گفت: می‌توانم؟... ولی پیش از آن که سخنش را به پایان رساند، دریا گفت: نیازی نیست. دریا بسیار زیبا بود و هارپاک نمی‌توانست چشم از او بردارد. پس از دوشیدن گوسپندها، دریا به سوی چشمه رفت تا آوندها را بشوید. هارپاک نیز در پی او شد. در کنار چشمه هارپاک آوندها را از دست دریا گرفت و بدون آن که سخنی گوید به شستن آنها پرداخت. دریا بی‌گمان در اندیشۀ آن بود که این مرد ناشناس چه می‌خواهد، در جست و جوی چیست و چرا پدرش به او اعتماد کرده است؟
آورِ فرناس | پی‌گفتارآنچه معرفت نامیده می‌شود، راهی‌ست که توصیفش بسیار دشوار است و باید دانست که در وصف آن منطق جایگاهی ندارد
آورِ فرناس | بخش ششمکنار رود نشسته بودند. تنها آوایی که شنیده می‌شد، آهنگ آب بود که گاه تکان سنگ‌ها آن را همراهی می‌کرد.
آورِ فرناس | بخش پنجمبامداد از خواب برخاستند و بر آن شدند، آنجا روند که دریا هنگام تنهایی می‌رفت. هوای خوبی بود. پس از باران زندگی تمام موجودات، شادابی و جانی دیگر گرفته بود.
آورِ فرناس | بخش چهارمگفت: هنوز هنگام آن فرانرسیده. سپس برخاست و رو به آسمان کرد. چند لکۀ ابر در آسمان دیده می‌شد و نسیمی آرام می‌وزید.
آورِ فرناس | بخش سومدر جست و جوی هیزم و سوخت به این سوی و آن سوی رفتند. خورشید آرام به میان سپهر آبی نزدیک می‌شد و آن دو به سوی کلبه برمی‌گشتند.
آورِ فرناس | بخش دومناگهان با آهنگی خشن گفت: تو را چه می‌شود؟ آهنگ انجام چه کار داری؟ از کجا آمده‌ای و چه نشانی را دنبال می‌کنی؟
آورِ فرناس | یقین ناداندر این‌ داستان‌ که‌ در فضای‌ باستانی‌ ایران‌ رخ‌ می‌دهد، گوناگونی‌ راه‌های‌ نیک‌بختی‌ و بشرگونه‌زیستن‌ بیان‌ می‌گردد، در حالی‌ که‌ بر محور قرار نگرفتن‌ چگونگی‌ طی‌ طریق‌ در برابر دستیابی‌ به‌ مطلوب‌ تأکید شده‌ است‌.